تبليغاتX
مـــهـــشـــیـــد
Home | Contact | Archive | Friends

"بعضي" ها سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

آدم بعضي وقتا از بعضي آدما توقع بعضي حرفا رو نداره! كاش بعضي وقتا بعضي آدما به بعضي حرفاشون فكر مي كردن!

-يا من ديوونم يا تو...

- pc ندارم!

-دوست دارم " بعضيا" !!!

نوشته شده توسط مهشيد
زندگی شاید همین باشد! پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

سال قبل خیلی دلم می گرفت٬ از صب که بیدار می شدم تا شب که می خوابیدم از هر حرف یا اتفاق کوچیکی ناراحت می شدم.خیلی بد بود روزا رو اونجوری گذروندن! یعنی فقط خودم عذاب می کشیدم.
همیشه هر جا می رفتم منتظر یه اتفاق خیلی خاص بودم که بهم خوش بگذره. ولی هیچوقت اون اتفاق خیلی خاص نمی افتاد٬ اگرم می افتاد از نوع بدش!!!
ولی از اولین روز همین سال بیخیال همه ی حرفا و اتفاقا و.... شدم و سعی کردم به هیچی اهمیت ندم٬ از همون روز با هر چیز کوچیکی می خندم و خوش می گذرونم.
از دست هیچکس ناراحت نمی شم و دلم نمیگیره و اشکم در نمیاد.
این روزا به شدت دارم از زندگیم لذت می برم!
یعنی تازه دارم زندگی می کنم! نوشته شده توسط مهشيد

بهار و تابستون... سه شنبه بیستم فروردین 1387

یه روز از روزای قشنگ تابستون!
با بهار (دختر خالم) رفته بودیم بیرون یکم قدم بزنیم! بعد بهار یهو گفت: مهی هایده ۸۶ شنیدی؟؟! منم تو حال و هوای خودم بودم گفته نه! ۸۶ هیچی نشنیدم.
بهار شروع کرد به خندیدن به من٬ که یهو با سر رفت تو درخت!
حالا هم من بهش میخندیدم هم تمام آدمای اطراف
بیچاره آب شد از خجالت.

نتیجه اخلاقی:
ـ چوب خدا صدا نداره!
ـ با دیگران نخند٬ به دیگران بخند و از زندگیت لذت ببر!

ـ ساره جون تولدت مبارک

نوشته شده توسط مهشيد
اولین دل گرفتگی سال 87 دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

و اما امروز
دوباره٬
دلم گرفته است.
به کنار پنجره می روم
و چشمانم را به آسمان خیره می کنم.
تنها چیزی که چشمان بارانی ام را در بر میگیرد.
انتهای این آسمان بی انتهاست.
انتهای این غم و درد و اندوه.
اما انگار٬
انتهای این آسمان بی انتها در نا کجاست...

نوشته شده توسط مهشيد
ثبت شد! دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

دیروز بعد از کلی وقت رفتم کلاس نقاشی  از شانس بد من چهارشنبه ها تا ۶:۳۵ مدرسه هستم! کلاسم از ۴ تا ۶ه  فقط یه جلسه در هفته میتونم برم کلاس
(به قول پرستوووووو فقط برای ثبت در تاریخ! اینو نوشتم )

قلم فلزی

نوشته شده توسط مهشيد
راستی٬ آیا شعر مرا می خوانی؟! یکشنبه هجدهم فروردین 1387

یادت هست؟!
وقت رفتن که شد
گفتی:
          ـ تنها میمانی!
رفته ای حالا
و نمی دانی
بعد از رفتنت
چقدر
دور و برم
شلوغ شده است!
من هستم
یادت هست
خیالت هست
خاطراتت هست
...
فقط
کمی
جای تو خالیست!
نمی آیی؟!

 

نوشته شده توسط مهشيد
کجایی؟! جمعه شانزدهم فروردین 1387

من پالتو به تن
فانوس به دست
در ظهر تابستان
میان این همه راه
راه تو را گم کرده ام.

نوشته شده توسط مهشيد
بـــــــــانـــــــــو... پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

آویخته ام
از جایی که نمی دانم چیست.
آویخته ام
از جایی که تا بیداری
یا خواب
یا آب
تنها فریادی٬فاصله است.

در آغاز عشق
شاید
ایستاده ام!
بانو!

دیروز رفتم بیرون برای یکی از دوستام که رشته ادبیاته یه کتاب شعر خریدم که ۳تا کاست هم روش هست!
اسم کتاب " بانو و آخرین کولی سایه فروش" هست و شاعرش" کیکاووس یاکیده " !!!
کیکاووس یاکیده همونیه که تو فیلم آتش بس دوست محمد رضا گلزار بود!
شعر بالایی و پایینی از همین کتابه!
از شعراش و احساساتش خوشم اومده!
خوش به حال بانوی یه همچین مرد با احساسی!

لولای شکسه در را عوض می کنم.
در را باز می کنم.
می گویم:
بانو!
خوش آمدی
اگر
نبودی
در را می بندم٬
دوباره باز می کنم.

نوشته شده توسط مهشيد
خارجیه!! من نمی فهمم! چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

داشتم نظرای خیلی وقت پیشا ( شهریور ۱۳۸۴) رو میخوندم٬ به هر کدوم از قدیمی ها که سر میزدم این ارور پایینی رو میداد!!! نمی دونم چیه!! یکم توضیح میدین در موردش؟؟!

ا
ا
ا
ا
۷

Proxy Error

The proxy server received an invalid response from an upstream server.
The proxy server could not handle the request
GET http://s3.tinypic.com/upload.php.

Reason: Error reading from remote server

الان میخواستم عکسشو از تاینی پیک آپلود کنم اونجا هم همین ارور رو داد!!!

نوشته شده توسط مهشيد
سیزدهمان را به در کردیــــم! سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

اینم از ۱۳ به در ما
ساعت ۵ آماده شدیم که بریم بیرون٬ بابا ماشینو از خونه برد بیرون بعد من اومدم در رو ببندم دیدم بابا داره میخنده!!
رفتم دیدم ماشین خرابه!! نمی دونم چی می گن به این مشکل ---> کلاچ نبود یعنی بود ولی انگار نبود!! نمی دونم چش شده بود!! اصلا کار نمی کرد!! فقط دنده عقب میشد رفت!!
خلاصه که من برگشتم تو خونه که ماشین درست شد!!!
قرار بود بریم کوه ولی رفتیم باغ٬ اونجا پسرخاله و دختر خاله های مامانم که میشن پسردایی و دختر دایی های بابام بودن!!!
من نمی دونم چم شده یه مدتیه زیاد نمی جوشم و به شدت حوصله ام سر رفت اونجا!!! ساعت ۷:۳۰ به زور بلندشون کردم که بیایم خونه٬ ماشین یکم دورتر از جایی که نشسته بودیم بود  ما داشتیم میرفتیم طرف ماشین که ۲تا از  پسرخاله های مامانم که میشن پسر دایی های بابام  هم اومدن با ما! از همون ۷:۳۰ تا ۸:۳۰ داشتن ستاره ها رو نشونم می دادن و میگفتن این خوشه پروینه این ستاره قطبیه این فلانه....حافظ گفته.....منم که با دقت تمام گوش میدادم
دیگه با هزار بدبختی راه افتادیم بیایم خونه٬ تو راه که کلی به ترافیک خوردیم( جهرم و ترافیک؟؟؟!) وقتی هم رسیدیم خونه هیچکدوم کلید نداشتیم!! تا ۹ اینام منتظر ممد شدیم تا کلید آورده برامون
زیاد خوش نگذشت!!! البته من عادت ندارم جایی که میرم بهم خوش بگذره  در نتیجه اصلا مهم نیست

همه ی اینا به درک٬ الان که اومدیم خونه یادم اومده که سبزه گره نزدم

مسنجر من همچنان بعد از گذشت یک سال مشکل داره! نه میشه دانلود کرد نه پاک میشه نه نصب میشه! کسی نمیدونه مشکلش چیه؟؟!

یه آهنگ هس خیلی قشنگه فقط میدونم یه تیکه اش اینو میگه ---> عاشقت شدم ای گل بهار....من به شدت به این آهنگه علاقه مند شدم٬ نمیدونید کی خونده اینو؟؟!

تا یادم نرفته راستــــــــــــی فردا ۱۴ فروردینماه ۱۳۸۷ در ساعت ۲۰:۲۷ دقیقه وبلاگ من سه ساله میشه!!!
وبلاگ جونم تولد مبارک ایشالا ۱۰۰۰ سالگیت رو جشن بگیرم


 

نوشته شده توسط مهشيد



Archive | Friends